آرزویم این است:
نتراود اشک از چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
این شعر رو به شما عزیزان تقدیم میکنم تا در جشن ازدواجم سهیم باشید.
همذات پنداری با سخنان دکتر و راه و روش او
آرزویم این است:
نتراود اشک از چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
این شعر رو به شما عزیزان تقدیم میکنم تا در جشن ازدواجم سهیم باشید.
سلام
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود انگاری خدا نبود!
اسب عصاری نبود شتر نمد مالی نیود
یعنی بود ولی پولش نبود
یکی میخواست حرف بزنه زدن و دنونش شکست!
نمیخوام حرف بزنم
چونکه دنونامو خیلی دوست دارم
منتظرم تا زمونه اونا رو ازم بگیره بعد
بی دندونام میتونم بدون ترس داد بزنم
ولی اونوقت داد زدنم فایده نداره
چون کل مزه زندگی به همین دندوناس
زندگیمون خیلی جالبه
مگه نه؟!
تا داریم جرات نداریم
وقتی هم نداریم جرات به دردمون نمیخوره
ولی اگه درد دیگران رو درد خودمون میدونستیم
و اگه دیگران قدرشناس این دردشناسیمون بودن
اگه دندونی هم میشکست یکبار میشکست!
( امشب بنزین لیتری 400 تومنی که زدم مسئول پمپ وقت پول گرفتن گفت قابلی نداره. دیدیم عجب حرف معنی داری میزنه!)
سلام
اینو بگم و برم سر حرف اصلیم
گفتیم، گفتید، گفتند همه هم با ضمیر سوم شخص اگرم با رودربایستی خودمون رو پیش کشیدیم ولی بازم منظور دیگران بودن. بی تعارف ببنید راست نمیگم؟!
حال میخوام یه پیشنهاد بدم باور کنید نه روشنفکرم نه ژست روشنفکری میگیرم! دلمم فقط و فقط واسه خودم میسوزه! پس هر کس دیگه ای هم دلش فقط و فقط واسه خودش میسوزه رو حرف من فکر کنه!
جمله ای رو که اول نوشتم رو خوندید!، حرف و حرف و حرف همش گله و شکایت همش اظهار ناراحتی و شرح وضع موجود، میدونیم و میدونید که ما ملت، گرفتار درگیریهای اجتماع و روزمرگی شدیم به قولی هشت مون گرو نه مونه دوندگیهای بیفایده مثل دست و پازدن تو باتلاق که اگه ساکن و ثابت بمونیم چه بسا که راه نجاتی پیدا بشه.
میدونید تنها راه رهایی هر ملتی از بند گرفتاریهای درگیرش حس نوع دوستی و اتحاد و همدلیه البته پیشنهادم این نیست میخوام بگم که حرف زدیم نتیجه نداد بیایم سکوت پیشه کنیم سکوتی معنی دار سکوتی که فقط ضجه هاش رو چاهها بشنون سکوتی که در دل تاریخ ثبت بشه تنها راه رهایی از گرفتاریهای اجتماعمون که 99% مالیه قناعت و مقروض نبودنه، انسان بدهکار همواره محافظه کاره و نیمه جسد، انسان بدهکار زندانیه طلبکارشه. نظام امروزین جهانی مطمئنترین راه رو برای بقا انتخاب کرده و اون هم به قسط بستن حق و حقوق مردمیه که خود وامدارشونه.
متن دکتر در اول کتاب تشیع علوی تشیع صفوی در مورد خطیب یونان باستان دموستنس رو بخونید تا براتون معلوم بشه که چرا اینطور مینویسم .
خیلی مبهمه میدونم! ولی، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
با سلام
این روزها سالگرد تجاوز صهیونیزم به فلسطین، سرزمین جدا شده از عثمانیهاست.
متجاوز منفوراست، چون حریمها را میشکند و حرمتها را از بین میبرد.
ننگ باد بر تجاوز و متجاوز.
ولی آیا تجاوز فقط مخدوش کردن مالکیت یک ملت بر سرزمینش یا مالکیت یک انسان بر عفتش است؟
مقوله تجاوز بر حریم دلها و اعتقادات و دریدن حرمت اندیشه در چه محکمه ای قابل رسیدگیست؟
آیا سلب آزادی اندیشیدن به ترفندهای آشکار و پنهان یک تجاوز نیست؟
آیا وقتی لابی صهیونیزم اندیشیدن درباره هولوکاست را ممنوع میداند این تجاوز و دست اندازی به حریم تفکر آزاد نیست؟
و آیا تفکر آزاد فقط همین یافتن دروغ صهیونیزم است؟!
تا کی این سیاست هر چه که به نفع دارنده اش است بدون در نظر گرفتن حق و باطل چیزی، آن را تائید و یا رد میکند؟!
کاش همه انسانها به روزی برسند که بتوانند تلخی زود گذر حقیقت را به حلاوت چرکین باطل ترجیح دهند.
یادمان باشد تجاوز به هر نام و عنوانی زشت و ناپسند است حتی اگر به نام راهنمایی باشد! که نام نهادن بر عملی محتوای آن عمل را تغییر نمیدهد.
"گویند واعظی بر منبر وعظ میکرد که سگ نجس است و چون بر گلیم خانه در آید آن محل باید برید. چون به خانه شد زن را دید که قیچی به دست در همت بریدن گلیم است وی را پرسید: تو را چه شده؟ زن گفت سگ بر گلیم وارد شده و به فتوای حضرتت میبایست گلیم را برید واعظ گفت سگ کجا بود انشاء الله که بز بوده!"
سلام
خسته ام !
انگار همین دیروز بود که فکر میکردم میشه ما ایرانی ها هم متحد باشیم و باز آوازه علم و پیشرفتمون گوش دنیا رو کر کنه انگار همین دیروز بود که متن دعوتنامه همیاریم رو تو وبلاگ دست یاریم گذاشتم. اونموقع مثل بچه ها تنها دردم و آرزوم پرواز بر بلندای خیالم بود و تنها سرمایم صداقتم و تمام امیدم اعتمادم کاش باز همون دیروز بود و باز پرواز خیال و اعتماد!؛ حیفه که بگم امیدم نا امید شده و تنها خریدار سرمایم خودم شدم.
دوستی، از روی پاکدلی بهم میگه چرا فقط بگیم و بنویسیم پس وادی عمل کجاس. یک آن با این حرف خودم رو در برابر خودم دیدم دوران پروازهام به یادم اومد و دل نگرانیهای پاکی که شاید از روی اعتماد به وجود اومده بود.
به اون دوست مهربان باید بگم که اینجا ایران است حرفهای مرا از تهران میشنوید جایی که ما مردم واسه تو شیشه کردن خون هم السابقون السابقون شیم نه اولئک المقربون بلکه اولدک المفتزحون! وای بر من که تو این قوم بور خوردم و خودم هم اگه نه مثل اونا بلکه راضی به ظلم اونا شدم که بگفته علی بزرگ ظالم و مظلوم در ظلم شریکند و من مظلوم، خسرالدنیا والاخره.
واقعا از خودم و دنیام خسته ام از حرفهای بی عمل منزجرم و گرفتارشون!، همه گرفتار روزمرگین و من گرفتار روز، مرگی! "هل من الناصر ینصرنی" لبیک بسیار شنیدم و هم ناله بسیار دیدم!: ((سحرجن سنن آغلارم اما بی قران خشلمرم))*
فهمیدم آنچه فهمیدنش آسان است و تحملش هزاران بار مشکل! که "کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من"
خسته ام !
کسی هست تا این خستگی را با او قسمت کنم!
جز خدا یکی هست که به بودنش ایمان و ماندش را تمنا دارم و سلامتش رااز خدا آرزو. هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.*
· یه مثل آذری که مضمونش اینه که "از شب تا سحر با تو ناله و ندبه میکنم ولی برات یک قرون خرج نمیکنم!"
· همراه زندگیم، عاشقترینی که برام عشق رو از خیال به واقعیت رسوند.
سلام به مهم نیست
نمیدونم منظورت از تخلیه چیه؟!ولی من نیازی به تخلیه چیزی ندارم چون انسان تخلیه شده انسان نیست یک ظرف خالیه.اینا ابراز عقیده و به نوعی رجز خونیه که خدا رو شکر ما ایرانیا توش ید طوالایی داریم.منم حرفت رو قبول دارم هیچ سودی نداره این حرف زدنا!این متن رو هم به سبب اینکه حال نوشتن مطالب بی سود دیگه ای رو نداشتم از آرشیو مطالب قدیمم بیرون کشیدم تا وبلاگم به روز شده باشه والا خاک گفته های حاتمی کیا خشک شده و کفنش هم صد بار تا حالا پوسیده!!
من یه سئوال از شما دارم
چون نوشته هام عملی نیست و سودی هم درش نیست بهتر نیست منم دیگه ننویسم؟!
یا یه سئوال دیگه
به نظرت در چه مورد بنویسم که هم عملی باشه هم مفید؟
سلام
متنی را که در زیر میخوانید نوشته ای بود که من به آقای حاتمی کیا ایمیل کرده بودم(فکر کنم چهار سالی میشه) که بنا به انتظار خودم بی پاسخ ماند!
با سلام وآرزوی سلامتی برای شما و همسالانتان
جناب آقای حاتمی کیا هموطن محترم:
بنده یوسف مهدوی چند کلمه ای با شما حرف دارم اگرلایق بدانید و وقت بر سر خواندن آنچه مینویسم بگذارید؟!
در سال پنجاه و هقت در ایران انقلابی رخ داد و مسیر زندگی افراد جامعه را همراه خود منقلب کرد حال این انقلاب عملی بود مثبت یا نه!، کار به این قسمت مسئله ندارم زیرا به هر حال کاری است که صورت گرفته.
در سال پنجاه و نه به قولی به این ملت جنگی تحمیل شد و صحبت من از این رویداد به بعد است.
آقا ابراهیم! من خودم به عنوان فردی که استقلال فکر و اندیشه را فهم کردم (امیدوارم که آنرا هم داشته باشم) در مورد رشادتها و دلیری و از جان گذشتگی جوانان آن دوران هیچ تردیدی ندارم حال به هر نیتی که راهی جبهه های جنگ شدند برای من زیاد فرق نمیکند زیرا آنان مطاعی را به ما بخشیدند که نادیده گرفتن آن ظلمی است غیر قابل بخشش.این دلیر مردان عرصه پیکار و جان بر کفان دوره مقاومت برای ما امنیت و آزادی از دست دشمنان آشکار و بیگانه را هدیه آوردند.
البته در ستایش این عزیزان سخن فراوان گفته شده و هم اکنون نیز تکرار مکررات بر قرار است؛ ولی حرف من اینها که گفتم نبود!.
واما اصل مطلب:
شما در بخشی از مصاحبه خود با تلویزیون این تک پسر قند عسل جمهوری انشاءالله اسلامی ایران گفتید که "من بیشتر برای همسالان خودم دارای دغدغه هستم و این را ارتجاع نمیدانم".البته من هم آنرا به هیچ وجه ارتجاع نمیدانم بلکه بدتر از آن این طرز تفکر را تمرکز و سکون معنی میکنم شاید به قول همشهریها بگید:(( جهنم کی! کیم سنه گولاغ آسیر))! در این مورد حق با شماست زیرا فکر و اندیشه خودتان است و نظر هر کس برایش محترم ولی تا کجا میتوان بر این نظر پای فشرد؟، شما خودتان در مصاحبه متاخرتان گفته بودید:" من یک تبریزی هستم و برای من همانند سایر همشهریانم خوانواده ام مهمتر از هر چیزی است".آیا شما در خانواده خود از نسل بعد از جنگ برخوردار نیستید که میدانم هستید!.آیا فکر نمیکنید که طرز تفکر شما نادیده گرفتن این نسل است که تنها جرمش عدم درک جو دوران شماست!؛ این نسل، نسلی بالنده میبود اگر امثال ما و شما با زمان پیش می آمدیم!؛ این نسل، نسلی مثمر ثمر میبود اگر ما از تفکرات قدیم برای ساخت تفکر جدید استفاده میکردیم؛ این نسل، نسلی کارآمد، آینده ساز و مسلمان پیشرو میشد آگر ما به جای تقدیس رویدادها و نشانهای آن زمان افکار، آمال و آرزوهای شهدایمان را تحقق و تکامل میبخشیدیم.
دوست داشتم جوابم رو میداد! ولی خب یا نخونده یا به قول معروف سکوت علامت رضاست!.
شمایی که خوندید نظرتون چیه؟!
سلام
سیزدهتون به در!
روزی بود که فقط میخوندم (مطالعه آزاد میکردم) و میخوندم بدون اینکه کسی بدونه چی و چرا میخونم بیشتر از وقتهای مرده خودم برای این کار استفاده میکردم خودم بودموکتابهایی که افراد زیادی به واسطه دونستن اسمشون قیافه های روشنفکرانه آزاد اندیش به خودشون میگرفتن، و من با وجود نگرانی از این بابت که این مطالب هم دستخوش دستمالیه این قیافه ها میشن باز بی صدا و برای خودم فقط خوندم و تطبیق دادم و با گوشت و پوست خودم درکشون کردم!
دیگه خوندن ها داشت سر ریز میکرد که خود به خود دستم رو به سمت قلم کشوند دستم به کمکم اومد و تطابقها رو به نسبت وقایع زمان ترجمه کرد و ترجمان این مرکبات با نثر خاص خودم در دفترچه ای که فقط یک خواننده داشت ثبت شد. خوندم و نوشتم و از بازخونیشون غرق حیرت که آیا این چه معجزه ایست که خدا نیز بر آن سوگند یاد کرده که ن والقلم و ما یسطرون!
نوشته هام بی مخاطب بود و روان بر جریان زمان!تا وبلاگ رخ نمود و این میمون دستاورد جوان جوانان ایرانی به میون نت پا گذاشت و ما نیز به میمنت این فناوری نگارستانمان را در این بساط به عرضه نشستیم.
بگذریم که قبلا حال و حوصله ای بود و دل و دماغی!!
خلاصه کلام اینکه خوشحالم از اینکه باز توی این مقالستان به بی خوانندگی دچارم و خودم محرم نوشته های خودمم. پز نمیدم که خوبه که هر کسی اینجا نمیاد یا پز نمیدم که واسم مهم نیست کی میاد و کی نمیاد. ولی واقعا وقتی اومدنشون نه به من و رفتنشون خارج از اراده منه من هم مجبور به عادت این وضعم.
پس هر کس که دوست داره بیاد که منم دوست دارم که بیاد هرکس هم که دوست نداره بمونه، نمونه که دوست ندارم، نمونه!
راستی!، مهم نیست گرامی تو هم نگفتی واقعا چرا؟!